باراد کوچک

متولد یک روز بارانی بهمن
 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers


بلاخره اومدم ....

سلام

من بعد از یک غیبت طولانی دوباره اومدم , نکه تا حالا نخوام بیام هااااا 

این مامانم یک کمی بگی نگی فراموشکرده بود اینجا بیاد و از ما بنویسه عصبانی

نه اصلاَ نگران نباشید خودم مشکل و حل کردم و حسابی روزها از خجالت مامان خانم و آقای پدر در میام شیطانخنده

خوب بگذریم 

خیلی وقته که دیگه مهد کودک نمیرم , یکسالی میشه با ’ ادیده جون’ تو خونه هستم 

تو این مدت خیلی حرفهای قشنگ ’ اوشل=خوشکل’ می زنم مثلا

وقتی میخوام بگم از یک چیزی نمیترسم میگم من از اون شجاعم

عاشق ماشینم ’ ماتر , مک کویین ,....

عاشق کارتون گوسفند زبل هستم ’اوسفند زبل’

کلان حرف زیاد می زنم و تو همه چیز صاحب نظرم , خدا نکنه دو نفر راجب یک چیزی صحبت کنن , اونم در حضور من   " ببین مامان جون , ببین بابا جون " و ادامه ماجرا که ترکیبی از اونچه که شنیدم در طی کل ماهای زندگیمه......

الان چشمام خواب داره 

دوباره میام 


شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



ایا ایا

سلام 

اول بگم که خیلی بزرگ شدم ، به قول آقای پدر که هر هفته می گه" از هفته پیش تا حالا خیلی بزرگ شدی پسرم"از خود راضی

راست میگه تغییرات آنقدر زیاد و مامان خانم همچنان گرفتار تنبلی ناراحت... این میشه که شما هنوز خبر ندارین که :

- من 14 تا دندون کامل دارم  دو تا هم تو راههاز خود راضی

- خیلی حرف میزنمخنده

"  آشق = قاشق"

" عموم =حمام"

"شوپ= این کلمه بسته به موضوع صحبت میتونه معنی توپ ، شوت و سوپ  باشه"

"نه تون = نکن"

"ایا= بیا"

"دشت = دست"

"ایدا=اینجا"

"افش = کفش"

"ایشی = این کلمه هم یعنی پیشی و هم مخفف اسم بابا بزرگ (اسی) هم یعنی بشین"

"دو دو =جو جو و خلاصه هر جنبنده ایی که میتونه بپره"

"لول =گل"

"دون= جون مثل ایشی دون یعنی اسی جون"

"دأ دو = ماشین خصوصاً از نوع پلیس که چراغ داره ، البته بعضی وقتا به چراغ روشن و صدای آژیر هم می شود گفت"

و خیلی چیزای دیگه که هر وقت یادم اومد مینویسم ......

- تازه من به زبان خودم چندتا هم میشمورم خصوصا وقتی دارم از پله میرم پایین و میام بالا  "إک  دؤ   شه" بقیه رو هم میشمورم ولی چون هر دفعه یک شکلی میشمورم نمیشه نوشت عینک

- وقتی مامان و بابا میگن اتل متل  من میگو اوتو تو ته هورا

- تازه خبر ندارین چه حرکات موزونی از خودم در میکنم و دست میزنم خجالت

- وقتی ازم میپرسن که گوش و چشم و مو ودست و پا و دهن و دماغ کجاست همشونو نشون میدم

 

راستی چند روز دیگه یکی میاد که من عاشقشم .. آخه "نانا دون" رفته بوده "دأ " ولی حالا داره "ایا" ماچبغل

 


سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



کوتاه

این مامان خانم تنبل ما خیلی وقته که نیومده اینجا ، پس من کی میشه نوشتن یاد بگیرم که دیگه اینقدر منتظر نباشم 

من از آخر بهمن ماه رفتم مهد کودک ( مهد شاپرک توی جردن خیابان تور) ٰ اولش خیلی اونجا رو دوست نداشتم ولی کم کم بهش عادت کردم و الان که حدود 5 ماه میگذره دیگه خوشحال و خندان میرم صبح ها با مامان و بابا ، بای بای میکنم و بعد از ظهر هم با اخلاق خوب میام بغل مامان و بابا ، از پست قبلی تا حالا دندون در نیاوردم و هنوز شش دندونه هستم ولی یک اتفاقاتی داره می افته ......

تو این فاصله یه سفر رفتم پیش کوشا جون ، بلاخره موفق شدم ببینمش ،‌خیلی سفر خوبی بود به من که خوش گذشت ، مامان و بابا رو نمی دونم ...

اولین باری بود که سوار هواپیما می شدم ، کلان پسر خوبی بودم ولی خوب بلاخره منم تحملی دارم و خسته میشم  خوب... 

 

دوباره زودی میام      


چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



مهمانی

من بلاخره دیروز تولد گرفتم  هورا

دوستام هم بودن بنیامین و کامیار و کوشاو کیاوش و آترین و نازنین و.......تشویق

تازشم ماما ن و بابا بزرگ و عمه مینی و خاله مژی و خاله کوکورو دایی علی هم بودن 

من اولین باری بود که تو یک مهمونی جو گیر می شدم ، آخه همیشه خوش اخلاق بودم ولی نمیدونم چرا روز تولدم حوصله نداشتم ، تازشم بزرگ شده بودم یک کمی هم ژست گرفته بودم عینکقهر

من تولدم رو خونه مامان وبابا بزرگ گرفتم ، همون جایی که وقتی بدنیا اومده بودم رفته بودم ییلاق .

 


شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



در احوالات یکسالگی

یک چند هفته ایی هست که میرم مهد کودک و البته اسماً باید یک ماه رفته باشم ولی رسماً یک هفته بیشتر نرفتم ، آخه مریض شدم و مجبور شدم خونه بمونم ، چون خیلی ضعیف شده بودم ، تولدم هم عقب افتاد 

خیلی از مهد کودک خوشم نمی آد ، اونجا یک خاله سارا دارم که بدک نیست  یک کمی دوستش دارم ، خلاصه اینکه، همینه که هست باید برم دیگه .....

من کاملاً راه میرم و د د د و با با با ونه نه نه و  مه مه مه و من من من هم میگم وقتی چیزی رو میخوام بگیرم ، دستمو دراز میکنم و میگم  من من من  ، اینجوری که مامان و بابا غش و ضعف میرن و من به خواستم میرسم 

راستی یک دندون دیگه هم در آوردم (دندون نیش) ، این دندون که حدود ده روز پیش در آمد منو خیلی اذیت کرد . من الان پنج دندونه هستم 


یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



تولدم مبارک

تولدم مبارک 

من یکساله شدم 

البته بعلت مریضی مراسم تولد هفته آینده  برگزار می شود و، بعدا میام اطلاع رسانی میکنم 


سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



به به

تازگیها مامان خانم خیلی حال و حوصله نوشتن ندارهکلافه ، آخه همین روزا دیگه باید برم مهدکودکوقت تمام و مامان خانم باید واسه خودش یک فکری بکنه یا اینکه من واسش یک فکری بکنم ، یک ماهی هست که ترس از جدایی از من و دارهنگران ( البته خودش فک میکنه من "ترس از جدایی از مادر " به سراغم اومده) .

دیگه چیزی تا تولدم نمونده و من دارم یکساله میشمهورا واقعا دیگه واسه خودم مردی شدم عینکراه که میرمتشویق ، چهار تا دندون هم دارم تشویق، میرقصمابله ، بابابا ، ماماما ،دء دء دء  ، به به به ،ایژ (از اصواتی که تاحالا معنی شو رو نکردم) مژه، انواع جیغ و دست و با صدای بلند خندیدنتشویق ، عاشق جیغ زدن تو راهرو ساختمان هستمشیطان ،دوست دارم برم سر وقت کامپیوتر و کتابهای مامان و بابا هیپنوتیزم، به وسائل صوتی و تصویری علاقه ویژه دارمهیپنوتیزم ، جارو شارژری رو دوست ندارم ولی از جارو برقی و سشوار و ریش تراش خوشم میاد و فقط وقتی روشن میشه اولش چندبار میگم "اووووووفففف" تعجبچشمکخلاصه شاهکار زیاد دارم ولی الان همش یادم نمی آد 


چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



دو دندونه و چهار قدم

اول از همه بگم که دوتا دندون دیگه هم در آوردم تازشم دیگه تو راه رفتن حرفه اییی شدم و دارم کم کم به آرزوم می رسم ( یاد تون نیست!!؟ من بدو آهو بدو ) ، کارهای شکفت انگیز هم میکنم ، مثل باز کردن در کابینتها و کمدها و همینطور سعی میکنم خودمو به هر زوری شده برسونم به آتیش دون ( شومینه سابق)، یا برم سروقت وساول مامان و بابا خلاصه اینکه تا چند وقت دیگه کل خونه رو تصرف میکنم.شیطان

یک هفته ایی هست که واسه خودم قدم زنان میرم تو اتاقها ولی تا میام سرو گوشی آب بدم ؛ مامان خانم و آقای پدر میرسن و من هم دست از پا دراز تر از اتاق میام بیرونافسوس

دیروز کشف کردم که بعضی اسباب بازیهارو میشه با پاهم زد (به قول بابا شوت کرد)

تو این روزا مامان خانم همش مشغول مهمون بازی بود نتونست بیاد اینجا و از احوالات ما بگه و نمیدونم من کی سوات دار میشم تا اینقد مجبور نباشم منتظر مامانم بمونم متفکر 


دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



مریض شدم

چند روزی بود که مریض بودم سبز، یک چیزی که آقای دکتر میگفت ویروسه به من حمله کرده بود و یک تب وحشتناک که دو روز پشت سر هم جونم و گرفت ، بعدش هم اینقدر ضعف داشتم که نمی تونستم بشینم ، همش خواب بودم، مامان خانم و آقای پدر هم که خسته و کوفته شده بودن و طبق معمول مامان خانم کم دل و آقای پدر مشغول دلداری ، این بود که چند روزی نتونستم بیام و از خودم خبر بدم  خمیازه

نگران نباشید الان خوبم زبان

 

پی نوشت: الان هم جونم کمه این که اومدم و نوشتم محض خاطر گل خاله مهربانو جونم بود 

پی نوشت :قبلا ها هم مریض شده بودم ولی این یکی دیگه شاهکار بود 


جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



دندون.....

من دندون در آوردم هوراتشویق، دوتا دندون کوچولو ی ، پایین در اومده ، البته اگه بخوام دقیقا بگم روز بیست وپنجم آبان بود که برای اولین بار صدای جیرینک برخورت لیوان به دندون تو خونه شنیده شد، همه خوشحال شدن،البته ناگفته نماند که دندون ما ولیوان یک چند ساعتی شد اسباب بازی و همه برو بچ سرگرم بودنمتفکر

قبلا گفته بودم که میتونم بایستم البته فقط واسه ده ثانیه ، میخوام اضافه کنم دیگه میتونم مدت طولانی بایستم ، تازشم اگه درحال افتادن باشم با عقب و جلو کردن خودم ، سعی میکنم تعادلم رو حفظ کنم از خود راضی 

یک چند روزیه که کشف کردم این مامان و بابای ما چرا چهار دست و پا نمیرن ، آخه وایساده بهتر میشه همه جارو دید ، تازه هیجانش هم بیشتره ، اینه که الان حدود چهار پنج روزه که سعی میکنم موقع وایسادن یک قدمی بردارم و بلاخره از دو روز پیش موفق شده که  سه چهار قدمی بردارم هوراتشویق، البته هنوز دارم تمرین میکنم ، به امید روزی که وقتی میدوم مامان و بابا نتونن منو بگیرنخیال باطل

هفته پیش کلی مهمون بازی و اینا داشتیم ، یک سری که خاله مهربانو وخاله فران بودن ( خاله مهربانو هم دو روز پیش رفت خارجه ، خوب من دلم تنگ افسوسمیشه )، یک سری هم خاله بهاره با پنچول و نی نی ، وای که چقدر بودن با نی نی ها هیجان انگیزه ، تازشم از وقتی این خاله بهاره اومده مامانم دل گنده شده به من نون وبقیه خوردنیهای خوشمزه آدم بزرگی رو میده بخورم خوشمزه 

 

 

 


شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



حرکات موزون

دیگه دارم نه ماهه میشم ، به عبارت دیگه مدت زندگی تو و بیرون دل مامان داره برابر میشه ، توی این مدت منم و مامان خانم و البته آقای پدر ( بصورت نیمه وقت) ، همه نگران مهد کودک رفتن من هستن و فکر میکنن شاید بدون مامان برام سخت باشه ، ولی من نگران مامان خانم هستم که بدون من نمی تونه سرکار بره زبان

راستی من چند روزه که  میرقصم ، البته بسیار مردونه و تو دل برو ، آخه من از روزی که چشم باز کردم صدای سازو آواز تو گوشم بوده ( البته قبل از چشم باز کردن هم همین آش و کاسه بوده) ، موقع خوابیدن ، غذا خوردن و... خلاصه همیشه مامان واسم شعر میخونه ، اگه خودش هم خسته بشه از تکنولوژی کمک میگیره تازه همیشه کسایی هستن که همراه اون حرکات موزون هم بیان ، به قول بابا محمد :" واسه مهد هم باید یکی رو استخدام کنیم صبح به صبح سر راه سوارش کنیم ببریم مهد تا براش حرکات موزون بیاد و پسرم شیر بخوره" ، من نمیدونم پس چرا مهدکودکها خودشون از این چیزا ندارنمتفکر

خلاصه با تلاشهای بی وقفه مامان و قند عسل و عمه مینی من کم کم دارم تو این قضیه به یک جاهایی میرسم  عینکاز خود راضی

 

 


یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



تجربه جدید

من یک هفته ایی که میتونم بدون گرفتن جایی بایستم البته اول از ده ثانیه شروع کردم ولی الان بیشتر شده تازه میتونم تو حالت وایستاده دست هم بزنمتشویقهورا

آخرای مهر رفتیم بابل ، من گل پسری بودم واسه خودم تازه اونجا رفتیم توپ خریدیم ، آقای مغازه دار از من خوششش اومد و بهم جایزه داد( یک بادکنک چوبی)گاوچران

تولد خاله کوکور هم رفتیم رستوران ( اولین تجربه من) هورا، همه سر میز بودن و مشغول خوردن غذا و من ومامان داشتیم رستوران و تماشا میکردیم آخه تا مامان خانم اولین تکه غذا رو گذاشت تو دهنش ، من چنان آب هنم و قورت دادمخوشمزه که دل همه کباب شد و این بو که مامان خانم مجبور به ترک میز شدابله 

 

پی نوشت: من و آقای پدر پنجشنبه ها صبح باهم خوش میگذرونیم آخه مامان خانم میره کلاس ، عالم داره با بابا محمد جمع مردونه مردونست

 

 


سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



ما میتوانیم

من چند روزیه که چهار دست و پا میرم ، خیلی هیجان انگیزه ، البته واسه آقای پدر و مامان خانوم هیجان انگیز تره ، الان تو رفتن خیلی فرز شدم البته این مهارت و یک هفته ای به دست آوردم  از خود راضی

یک کمی که چهار دست و پا میرم خسته میشم و میشینم ولی نمیدونم چرا بعضی موقع ها نمی تونم درست تنظیم کنم و با مخ میام پایینابله

البته مامان خانوم همش منو محدود مینکه و نمی گذاره اون دمپایی بنفشش و بچشمعصبانی ولی من بیکار نمی شینم تا میره تو آشپز خونه ، تندی میره به سمت دمپایی آقای پدر (آخه صبحها صاحب نداره)ابروولی طبق معمول مامان خانوم سر به زنگا میرسه و هرچی بهش میگم بابا محمد اجازه داده به خرجش نمیره منتظر، منم تصمیم گرفتم از این به بعد تا مامان حواسش به دمپاییهساکت برم سراغ سرامیک های خونه آخه به نظرم هم خنکه هم خوش رنگ به شما هم پیشنهاد میکنم بچشینخوشمزه زبان

راستی رانندگیم هم خوب شده (با روروهک) آخه قبلاً فقط دنده عقب میرفتم ولی الان میتونم به سمت جلو حرکت کنم ( به قول بابا محمد قبلا ها نمی دونستم ماشینم جلو هم میره)،  این کشف بزرگ رو تو خونه عمه مینی ثبت کردم ، بعدش آقای پدر و مامان خانم ، خونه رو تغییر دکور دادن تا جا برای رانندگی من باشه ،  ما اینیم دیگهعینک

 

پی نوشت:میگمببینین تغییرات ما چقدر سریعه که مامان خانوم تنبل مجبوره تند تند بیاد و بنویسه

 


شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



عکاسی

الان دوهفته ای هست که سعی میکنم هر طوری شده سرپا بایستم ، هرجایی که دستم بیاد و میگیرم و خودمو بلند میکنم ، توی سینه خیز رفتنم مهارت پیدا کردم و در یک چشم به هم زدن عین فرفره میچرخم ، از دیروزهم میتونم چند قدم چهار دست و پا برم هورا

دو روز پیش رفتم و عکس پرسنلی گرفتم آخه میخوام پاسپورت بگیرم عینک  اول از همه سر مارو آب و جاروکردن بعد بردن تو یک اتاق تاریک و نشوندن روی یکصندلی ناراحت ، خلاصه بابایی ماروگرفته بودو مامان خانوم پشت اون آقاهه که میگفتن عکاسه ، شکلک در می آورد ،از بس که ژستام قشنگ بود آقای عکاس مونده بود کدومو چاپ کنه ، تو بعضی از عکسها زبونم بیرون بود توبعضی دیگه میخندیدم خلاصه دیدنی بود از خود راضی

 

پی نوشت: به زودی فتوبلاگ راه اندازی میشه میتونین من وشاهکارهام رو ببینید


سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



مردا کجا میشینن

تو این چند ماه که ننوشتم خیلی بزرگ شدم 

از پنج ماهگی به من غذا دادن البته خودشون فک میکنن غذاست ، یک قاشق فرنی یا آب سیب به من میدن منتظر بعد انتظار دارن آدم سیر بشه قهر 

من همه چیز رو می گیرم بعد از کمی نگاه کردن میچشم ، از نظر من همه چیز خوشمزه است حتی لباس مامان خوشمزه

من از به پهلو خوابیدن لذت میبرم و تازگیها هم دوست دارم به شکم بخوابمخمیازه 

وقتی پنج ماه ونیمه شدم دیگه غلط می زدم وبه قول اطرافیان دیگه خطر ناک شدم ، دیگه مامان نمی تونه منو تو تخت بگذاره و بره آخه ممکنه بیافتم شیطان

وقتی شش ماه و هشت روزم شد (بیست و هشتم مرداد ماه ) دیگه تونستم  بدون کمک بشینم ، یک هفته بعدش هم شروع به دست زدن کردم تشویق

تازگیها کشف کردم اگه دورو برم چیزی واسه چشیدن پیدا نشد، خودکفا باشم ، انگشت گنده پام و میارم بالا و میکنم تو دهنم ، خیلی خوشمزه است ابله

راستی واکسن شش ماهگی روهم نوش جان کردم ولی خوشبختانه تب نکردم 

مامان خانم شهریور به دنیا اومده (تولدت مبارک )، یک دوست تازه دارم که اسمش کامیاره اونم شهریور به دنیا اومده ، منو تولدش دعوت کرد و رفتم ، خیلی خوش گذشت ، اونجا چند تا نی نی دیگه هم بودن ولی من از همشون خوشحال تر بودم ، تازه کلی با خاله سحر بهم خوش گذشت چشمک

من از چهار دست و پا رفتن خوشم نمیاد دیگه میخوام وایستم ابرو

هرکسی دستشو به طرفم دراز میکنه دستهامو باز میکنم که یعنی برم بغلش ، برام هم فرقی نمیکنه اون کی باشه از مامان و بابا گرفته تا فروشنده شهر کتاب ( من از زمان تولد تا حالا چنج دفعه رفتم شهر کتاب و واسه خودم خرید کردمعینک)

از همه مهمتر اینکه از روز بیست وهشتم شهریور  تصمیم گرفتم حرف بزنم و از"بابابا " و"واواوا" شروع کردم تازه امروز هم لبه تختم رو گرفتم و وایستادم از خود راضی دیگه روروهک لازم دارم ، مروز قراره بریم بخریم 

من دیگه واسه خودم مرد بزرگی شدم راستی "بابا محمد مردا کجا میشینن؟"عینک

 

پی نوشت: بیست و هشنم مرداد واسه سومین بار رفتم بابل تو راه هم کلی به مامان و بابام حال دادم نه اشتباه نکنین خوب خوابیدم ولی خوب یک کارهای دیگه کردم 

پی نوشت: من از شش ماهگی به بعد شیرخشک هم میخورم البته که به پای شیر مادر نمیرسه ، خیلی بد مزه ست ،من سوپ ، فرنی ، میوه ، سرلاک و.. خلاصه هرچی دستم بیاد میخورم  

پی نوشت:از شیشه شیر و قاشق خوشم میاد 

پی نوشت:راستی مامان خانم بخاطر من مرخصی گرفت یعنی شش ماه دیگه پیش همدیگه هستیم 


سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



روزهایی که گذشت

این مامان تنبل من دیر به دیر میاد اینجا واسه همینم من مجبورم وقایع چندتا ماه رو پشت سر هم ، تند و تند  بگم  ناراحت

من روز سی ام فروردین برای اولین با با پدیده شگفت انگیز زبان درازی آشنا شدم یعنی اول مامان خانم این کاروکرد بعد من تکرارکردم ، البته مثل اینکه واسه آدم بزرگها کار قشنگی نیست ولی وقتی ما نی نی ها این کارومیکنیم جالب میشهسوال

تو ماه اردیبهشت وقتی من سه ماهه شدم زندگی مامان و باباهم سه ساله شد ما باهم جشن گرفتیم راستی بابام هم تو ماه اردیبهشت متولد شد(تولدت مبارک)

من سعی میکنم صداهای جالب از خودم در بیارم ، صدامو ضبط میکنن وقتی واسه خودم پخش میشه خوشم میاد ، آخه فقط خودم میدونم چی میگم از خود راضی

وقتی هشتاد روزم شد منو به شکم میگذارن رو تخت و من سعی میکنم خودم رو بلند کنم چقدرهم کار سختیه (این آدم بزرگها چطوری رودوتا پا راه میرن من که نفهمیدممتفکر

وقتی سه ماهم شد  سری تو سرا در آوردممژه (آخه تونستم سرم رو بالا نگه دارم یا به عبارتی گردن گرفتم) ، تازه یاد گرفتم جیغ بزنم آخه هرچی یواش میگفتم کسی متوجه حرف من نمی شد حالا دارم این روش روامتحان میکنم

از سه ماه و نیم به بعد می تونستم اسباب بازیها رو تودستم بگیرمهورا

 روز یازدهم خرداد  یک مهمانی زنانه بود خونه عمه مینی اما نمیدونم چرا منو بردن اونجا ، البته من تا دلتون بخواد آقا بودم از بغل این می رفتم تو بغل اون و خلاصه این خوش اخلاقی کار دست ما داده دیگه ، فردای اون هم برای بار دوم رفتم بابل پیش پدر جون و مادر جون

راستی بیستم خرداد رفتم واسه خودم ماشین خریدم مدل چیکو (کالسکه) خیلی سواری رو دوست دارم از خود راضی

الان چهار ماه هستم و میتونم تو بغل مامان و بابا بشینم ،دیروز رفتم تولد نازنین  ، اولش که همه از دیدن من هیجان زده شدن و اومدن منو بغل کنن ترسیدم و به مدت ده دقیقه فقط گریه کردم ولی بعدش سر حال شدم و کلی رقصیدم (آخه من رقصیدن و دوست دارم)  تشویق

پی نوشت: من فقط شیر مادر میخورم و به خوردن دستهام هم خیلی علاقه دارم


جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



دومین ماه زندگی

روز جمعه سی ام اسفندمن چهل روزم شد و برای اولین بار مامان و بابا منو تنهایی بردن حموم خجالت ، بعد از اون سر ظهر منو مجبور کردن سر سفره بشینم (خودشون میگفتن سفر هفت سین ) و بروبر به ماهیها و بقیه چیزا نگاه کنمخمیازه ، بعدش هم یک چیزای کاغذی که می گفتن پوله به ما دادن و گفتن عیدت مبارک  اولین عیددیدنی عمرم و رفتم خونه عمه مینی وفرداش هم رفتم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ ، شب کرج موندم و فردا صبح وقتی از خواب بلند شدم خیلی ذوق داشتم و تو بغل مامان بزرگ برای اولین بار با صدای بلند خندیدم خنده

مامان خانوم  فک میکنن من از چهل روزگی به بعد میشناختمشخیال باطل ،ولی غافل از اینکه من از  همون روز اول مامان و بابا رو میشناختم ولی به روی خودم نمی آوردم از خود راضی

 

وقتی چهل و شش روزم بودیعنی ششم فروردین  اولین سفر زندگیمو رفتم  بابل خونه پدر جون ومادر جون ، توی راه پسر خوبی بودم و همش خواب بودم فقط یکی دو دفعه واسه شیر و ...  بیدار شدمخمیازه 

واکسن دوماهگیم رو بیست فروردین زدم ، دو روز تب کردم ، آخه یکی نمیگه من کوچولو ام خوب گناه دارم ناراحت

 

پی نوشت : در دوماهگی با نگاه بقیه رو تعقیب می کنم ، لب پایینم رو هورتی می کشم تو دهنم ، با فشار پاهام به پایین کریر سعی می کنمخودم رو بالا بیارم 

پی نوشت :روز بیست وپنجم فروردین وقتی من 65 روزم بود برف اومد ، البته به نظر من که چیز عجیبی نبود ولی اطرلفیان ذوق مرگ بودنمتفکر

 

 


جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



ما آمدیم

سلام 

این سلام من راست راسکیه ، آخه دیگه به دنیا اومدم ، من خیلی وقته نتونستم بیام و اینجا چیز بنویسم آخه اولش که خونه خودمون نبودیم بعدش هم که اومدیم خوب کار من زیاد بود مامان وبابام هم که بچه اولشونه و یکجورایی دست تنها و چولمنگن و خلاصه

 

 من روز یکشنبه ،بیست بهمن ساعت هفت و پنجاه و پنج  دقیقه صبح تو بیمارستان ایرانشهر به دنیا اومدمهورا وقتی اومدم هوا بارونی بود البته مامان میگه از ساعت پنج صبح بارون میامد ، مامان همیشه میگه:

"وقتی به دنیا اومدی ، بارون می آمد ، این اشک فرشته ها بود که داشتن گریه میکردن گریه،آخه یکیشون کم شده بود، فرشته کوچولوی منفرشته"

وای خیلی شاعرانه شدخیال باطل

خلاصه توی بیمارستان خیلیها اومدن دیدنم ، آخه دیدنی هم بودم نکه قبل اومدنی رفته بودم آرایشگاه ، یک مویی درست کرده بودم این مدل جدیدیا که شبیه خروسه ، صورتم هم که از شرم حضور این همه آدم که اومدن به استقبالم مثل لبو سرخ بود ، خلاصه خیلی دیدنی بودم ، شب اول رو با خالم و مامان خانم گذروندم البته طبق معمول قبل تولد تمام روز رو خواب بودم تا جاییکه واسه شیر خوردن باید به زور بیدارم میکردن {البته واسه بیدار کردنم از انواع شکنجه ها استفاده میکردن ، توصورتم آب میریختن ، پاهامو قلقلک میدادن و...} و لی ساعت یک بعد از نیمه شب بیدار شدم و دنیا رو نظاره کردم متفکر...

فردای تولد رفتم کرج برای رفع خستگی از خود راضی روز چهارشنبه بیست وسوم واسه تست رفتم مرکز بهداشت جاتون خال ازکف پام خون گرفتن ،راستی اون روزم فرشته ها گریه میکردن البته ایندفعه خیلی گریشون نگران کننده بود آخه چشم تون روز بد نبینه چه بارونی بود کم مونده بود بابا واسه اینکه ما خیس نشیم با ماشین بره تو مرکز بهداشت عصر همون روز هم  واسه اینکه ببینیم زردی داریم یا نه رفتیم دکتر ، ولی همچنان فرشته ها مشغول بودن ....ابرو

 

وقتی شش روزم بود رفتیم بیمارستان محل تولد  واکسن زدیم بعدش هم با مامان و بابا و عمه مینی رفتیم برای هویت دار شدن(شناسنامه گرفتیم) اینجا بود که به ماگفتن:

باراد اعظامی

اون شب خونه عمه مینی خوابیدیم پدر جون و مادر جون هم بودن مژه

من در سی و چهار روزگی مسلمان شدماوه( حالا ما نخوایم مسلمان بشیم باید کی و ببینیم!!!؟منتظر)البته که بابام به من گفت پسرم این شتری که در خونه همه میخوابه ، ولی من هرچی گشتم شتر رو ندیدم متفکر

راستی اولین عید زندگیم هم تحویل سال هشتادو هشت بود ،چند شب قبلش هم یک صدا های وحشتناکی میامد ، که بهش میگفتن چهارشنبه سوری ( ما که جز خواب آشفته ، چیز دیگه ازش نفهمیدیمخمیازه)

 

پی نوشت اول: من یک بچه خوش اخلاقم که همش میخندم ، از روز اول سرم را می چرخوندم و دور و اطراف و وارسی میکنم 

پی نوشت دوم: نافم وقتی سیزده روزه بودم شل شد و در پنج صبح روز چهاردهم افتاد تو پوشکم


پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



فردا تولدمه (تولدم مبارک)

من فردا قراره  بیام ، مامان و بابا که خیلی هیجان زده هستن ،‌ما ساعت ۶ صبح با خاله جان جان میریم بیمارستان امشب خیلی کار دارم به زودی میبینمتونزبان

پی نوشت: راستی این اتاقمه.............از خود راضی


شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



ما داریم میایم

دیگه کم کم از اینجا خسته شدم باید واسه خودم یک فکری بکنم البته به بابا و مامان اعلام می کنم خصوصاً ساعت ١٢ شب به بعد که تازه از خواب پامیشم آخه من تقصیر ندارم خوب درسته که خیلی گنده نیستم ولی دل مامان هم همچین جای عریض و طویلی نیست خوب دست و پام درد گرفته باباجونزبان، این روزا سر همه شلوغ شده آخه همه دارن واسه اومدن من آماده میشن من قراره ٢٠ بهمن تشریف فرمابشم و چشم وچال همرو روشن کنم البته اگه قبلش تصمیمم عوض نشه و زودتر راه بیوفتم قهربعد از اونم یک چندروزی میرم کرج (ییلاق) تا خستگیم در بره بعد در خدمت دوستان هستماز خود راضی

پی نوشت: راستی اون کاغذ دیواری که پسندیده بودم از خارج رسید و توسط آقای پدر، عمه مینی، عمو اورنگ و قند عسل ، طی یک عملیات هیجان انگیز تواتاقم چبسونده شد ، من ومامانم هم مهندس ناظرش بودیم


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ توسط باراد اعظامی (نی نی سابق)



Blog Skin