|
تو این چند ماه که ننوشتم خیلی بزرگ شدم
از پنج ماهگی به من غذا دادن البته خودشون فک میکنن غذاست ، یک قاشق فرنی یا آب سیب به من میدن بعد انتظار دارن آدم سیر بشه
من همه چیز رو می گیرم بعد از کمی نگاه کردن میچشم ، از نظر من همه چیز خوشمزه است حتی لباس مامان 
من از به پهلو خوابیدن لذت میبرم و تازگیها هم دوست دارم به شکم بخوابم
وقتی پنج ماه ونیمه شدم دیگه غلط می زدم وبه قول اطرافیان دیگه خطر ناک شدم ، دیگه مامان نمی تونه منو تو تخت بگذاره و بره آخه ممکنه بیافتم 
وقتی شش ماه و هشت روزم شد (بیست و هشتم مرداد ماه ) دیگه تونستم بدون کمک بشینم ، یک هفته بعدش هم شروع به دست زدن کردم 
تازگیها کشف کردم اگه دورو برم چیزی واسه چشیدن پیدا نشد، خودکفا باشم ، انگشت گنده پام و میارم بالا و میکنم تو دهنم ، خیلی خوشمزه است 
راستی واکسن شش ماهگی روهم نوش جان کردم ولی خوشبختانه تب نکردم
مامان خانم شهریور به دنیا اومده (تولدت مبارک )، یک دوست تازه دارم که اسمش کامیاره اونم شهریور به دنیا اومده ، منو تولدش دعوت کرد و رفتم ، خیلی خوش گذشت ، اونجا چند تا نی نی دیگه هم بودن ولی من از همشون خوشحال تر بودم ، تازه کلی با خاله سحر بهم خوش گذشت 
من از چهار دست و پا رفتن خوشم نمیاد دیگه میخوام وایستم 
هرکسی دستشو به طرفم دراز میکنه دستهامو باز میکنم که یعنی برم بغلش ، برام هم فرقی نمیکنه اون کی باشه از مامان و بابا گرفته تا فروشنده شهر کتاب ( من از زمان تولد تا حالا چنج دفعه رفتم شهر کتاب و واسه خودم خرید کردم )
از همه مهمتر اینکه از روز بیست وهشتم شهریور تصمیم گرفتم حرف بزنم و از"بابابا " و"واواوا" شروع کردم تازه امروز هم لبه تختم رو گرفتم و وایستادم دیگه روروهک لازم دارم ، مروز قراره بریم بخریم
من دیگه واسه خودم مرد بزرگی شدم راستی "بابا محمد مردا کجا میشینن؟"
پی نوشت: بیست و هشنم مرداد واسه سومین بار رفتم بابل تو راه هم کلی به مامان و بابام حال دادم نه اشتباه نکنین خوب خوابیدم ولی خوب یک کارهای دیگه کردم
پی نوشت: من از شش ماهگی به بعد شیرخشک هم میخورم البته که به پای شیر مادر نمیرسه ، خیلی بد مزه ست ،من سوپ ، فرنی ، میوه ، سرلاک و.. خلاصه هرچی دستم بیاد میخورم
پی نوشت:از شیشه شیر و قاشق خوشم میاد
پی نوشت:راستی مامان خانم بخاطر من مرخصی گرفت یعنی شش ماه دیگه پیش همدیگه هستیم
|